مرا ببخش...!
از سرنوشت خواهم نوشت...!
سرنوشتی که غم را بر پیشانی ام مهر داغ کرد...
ضربات درد را بر دلم سیلی کوبید...
و عشق را در چشمانم چشمه ساری جوشان ساخت
و
مرا به عشق بازی با تنهاییم خواند...
میبوسمت قلم...!
میبوسمت که یار همیشه در دست و همیشه غمخوارم بودی...
میبوسمت که با من گریستی و با غمهایم شکستی...
میبوسمت چون هنوزم جای بوسه هایت را بر دفتر دلنوشته هایم نظاره میکنم...
مرا ببخش...!
سرنوشتی که غم را بر پیشانی ام مهر داغ کرد...
ضربات درد را بر دلم سیلی کوبید...
و عشق را در چشمانم چشمه ساری جوشان ساخت
و
مرا به عشق بازی با تنهاییم خواند...
میبوسمت قلم...!
میبوسمت که یار همیشه در دست و همیشه غمخوارم بودی...
میبوسمت که با من گریستی و با غمهایم شکستی...
میبوسمت چون هنوزم جای بوسه هایت را بر دفتر دلنوشته هایم نظاره میکنم...
مرا ببخش...!
مرا ببخش که آن هنگام که شاد بودم تو را در زندانِ لایِ ورقهایِ غمهایِ دفترهایِ دلنوشته هایم پنهان ساختم...!
مرا ببخش...!
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۰۲/۰۹ ساعت 10 توسط حالا هرکی
|
خوشا آنان که در گهواره مردند