پیراهنم پیراهنت را دوست دارد

پیراهنم پیراهنت را دوست دارد
پیراهنم عطر تنت را دوست دارد

پیراهنم وقتی که می آیی سراغش
آغوشِ گرم و ایمنت را دوست دارد

پیراهنم ، شب در اتاق گفتگومان
پیراهن از تن کندنت را دوست دارد

پیراهنم چشمش تو را خیلی گرفته
نامرد چشمِ روشنت را دوست دارد

خوب او حسودست و تو را از چشم مردم
پیداست ! پنهان کردنت را دوست دارد

پیراهنم دلتنگ میگردد برایت
تنگِ غروب و دیدنت را دوست دارد

آهسته در گوشت بیا چیزی بگویم
پیراهنم ، پیراهنت را دوست دارد ...

پنج وارونه چه معنا دارد

پنج وارونه چه معنا دارد
,,سهراب سپهری,,
خواهر کوچکم از من پرسید:
پنج وارونه چه معنا دارد ...؟
من به تندی گفتم...
این سوال است که تو می پرسی؟
پنج وارونه دگر بی معناست...
خواهر کوچک من ساکت ماند...
وسوالش را خورد
دیدم از گوشه ی چشمش نم اشکی پیداست...
بغلش کردم و ارام گرفت..
او به ارامی گفت که چرا بی معناست...؟
من که در همهمه ی داغ سوالش بودم....
از دلم ترسیدم...
من که معصومیت بغض صدایش دیدم...به خودم می گفتم:
اگر او هم یک روز...
وارد بازی این عشق شود....
مثل من قهوه ی تلخ عاشقی خواهد خورد...
توی فنجان نگاهش ماندم...
مات و مبهوت فقط میگفتم:
بخدا بی معناست...
پنج وارونه غلط ها دارد....
تو همان پنج دبستان خودت را بنویس....
پنج وارونه ی ما یک بازیست....
بازی ای بی معنیست....
تو همان پنج دبستان خودت را بنویس.....!!!

شرابی خوردم از دستِ عزیزِ رفته از دستی،

شرابی خوردم از دستِ عزیزِ رفته از دستی،
نمی دانم چه نوشیدم
که سیرم کرده از هستی،
خودم مستُ، غزل مستُ، تمام واژه ها مستند،
قلم شوریده ای امشب، عجب اُعجوبه ای هستی!
به ساز من که می رقصی، قیامت می کنی به به ...
چه طوفانی به پا کردی، قلم شاید تو هم مستی؟!؟
زمین مستُ، زمان مستُ، مخاطب مست شعرم شد
بنازم دلبریهایت!
قلم، الحق که تردستی.
فلانی، فرق بسیار است، میان مستی و مستی،
عزیزم خوب دقت کن!
به هر مستی نگو پستی،
تظاهر می کنی اما،
تو هم از دیدِ من مستی،
اگر پاکیزه تر بودی،
به شعرم دل نمی بستی،
خودم مستُ، غزل مستُ، تمام واژه ها مستند،
مخاطب معصیت کردی!
به مشتی مست پیوستی...

یکی باید

یکی باید که در چادر بخوابد
یکی باید که از کاخش بنالد
یکی اینجا فقط با غم عجین است،
یکی سهمش تمام این زمین است.
یکی از مال دنیا بی نصیب است،
یکی در مال دنیا بی رقیب است
یکی سیلی شده سرخی رویش،
یکی سیلی فقط شد حرف زورش
یکی در روز فقط یک لقمه دارد،
یکی هر روز فراوان وعده دارد
یکی سقف نیازش یک لباس است،
یکی فکرش لباس باکلاس است
یکی راضی به این چادر نشینی ست،
یکی شاکی از این ویلانشینی ست
یکی مادر شده، شیری ندارد،
یکی سیر است، ولی سیری ندارد
یکی در اوج فقرش بی صدا ماند،
یکی در اوج پولش بی خدا ماند
یکی با درد خود منجی طلب کرد،
یکی با پول خود ماشین عوض کرد
یکی چشمش به ظرف بی غذا ماند،
یکی مشروب خود را با صفا خواند

کاش می شد

کاش می شد خنده را، تکثیر کرد
کاش می شد اشک را، تبخیر کرد
کاش می شد زندگی، تحریر کرد
کاش می شد عذر یک، تقصیر کرد
کاش می شد عشق را، تقدیر کرد
کاش می شد نقص ها، تعمیر کرد
کاش می شد نیمه ها، تکمیل کرد
کاش می شد غصه ها، تقلیل کرد
کاش می شد مهر را، تجلیل کرد
کاش می شد شعر را، تحلیل کرد
کاش می شد دردها، تقسیم کرد
کاش می شد هدیه ها، تقدیم کرد
کاش می شد قفل دلتنگی، شکست
کاش می شد درب تاریکی، گسست
کاش می شد بین مردم، بود و زیست
کاش می شد مثل باران ها، گریست
کاش می شد از مسیر یار، رفت
کاش می شد از پس دیوار، رفت
کاش می شد با دلی خوش، زنده بود
کاش می شد بنده ای، دل زنده بود
کاش می شد با محبت، جان سپرد
کاش می شد بی توقع، بود و مرد...

ارزش انسان به نقاب است

گر تن بدهى دل ندهى،

کار خراب است

چون خوردن نوشابه که در جام شراب است

گر دل بدهى تن ندهى،

باز خراب است اين بار نه جام است و نه نوشابه ... سراب است

تن را بدهى ... دل ندهى،

فرق ندارديک آيه بخوانند ... گناه تو ثواب است

در دولت منصور که يک سکه حساب است

تنها سند ساخت يک صومعه خواب است

اينجا کسى از مرگ بشر ترس ندارد

ترس از شب قبر است وسوال است وجواب است

اى کاش که دلقک شده بودم

و نه شاعردر کشور من ارزش انسان به نقاب است....

رسم روزگار

پشت سرت به جای اشک یه کاسه آب می ریزم

حالا که رفتنی شدی سفر بخیر عزیزم...

این آخرین خواهشمه مواظب خودت باش

اونی که جام و می گیره جوونی تو بزار پاش...

اسم من و جلوش نیار، بهوونه ای نگیره

بهش بگو دوستت دارم بزار برات بمیره..




یادته یادگاری نوشتی رو دیواری

که من و دوسم داری و تنهام نمی زاری

حالا می خوایی بری من و بزاری تنها

منم بدون تو می شم بی خیال دنیا

نه که گِله کنم نه اصلا گِله ای نیست

تو رو بدرقه می کنم با چشم های خیس

هر کسی واسه خودش یه خدایی داره

نه که نفرینت کنم نه این رسم روزگاره..

ﮔــُــــﺮﮒ ﺑـﺎ ﻧـﮕــــــﺎﻫـــﯽ ﺧـﺴــﺘـــﻪ ﺑــﻪ ﺑـــــــﺮّﻩ
ﺧــﯿـــــﺮﻩ ﺷــُـــــﺪﻩ ﺑـــــــﻮﺩ .
ﭘــﺮﺳــﯿــــﺪﻡ ﺩﺭ ﭼـــــﻪ ﻓــﮑــــــــﺮﯼ ؟؟
ﮔــﻔـــﺖ : ﻋــﺎﺷـــــــﻖ ﺑـــــﺮّﻩ ﺍ ــــــﮯ ﺷـــــﺪﻩ ﺍﻡ
ﻧــﻤــﯿـــــﺪﺍﻥـــــﻢ ﻋــﺸـــــﻘــــــﻢ ﺭﺍ ﺷــﮑـــــﺎﺭ ﮐــﻨـــــﻢ
ﯾــﺎ ﺁﺑـــــــﺮﻭ ــــــﮯ ﺫﺍﺗــَـــــــﻢ ﺭﺍ ﺑــﺒـــــــﺮﻡ

او را هــــــوایی میکنم

عاقبت با یک غــــــزل، او را هــــوایی میکنم
بعدِ عـــاشق کردنش، خود را فــــدایی میکنم

گفته اند او عاشقِ شعر است و شاعر پیشگی
با همـــــین ترفــــنــــد، از او دلربــــــایی میکنم

من که "شاعــــــر" نیستم، اما به عشقِ او چنین
در میــــــانِ دوستان، "شـــاعر نمـــایی" میکنم !!

قلب او سنگیـــست، من میکوبمش با شعــر ناب
کــــعبه ای می ســـــازم از آن و خــــدایی میکنم

او طــلســـمم کرده با آن چشــــم های آبی اش
شــــعـــر میخوانم، نگــــاهش را گــدایی میکنم

من به اعــجاز "غـــــزل" بر قـــــــلب ایمان دارم و
آخــــرش هم با "غــــــزل" او را هــــــوایی میکنم

ﻣﻦ ﺁﻥ ﭼﻮﭘﺎﻥ ﺑﯽ ﺩﻳﻨﻢ ﮐﻪ ﭘﻴﻐﻤﺒﺮ ﻧﺨﻮﺍﻫﻢ ﺷﺪ

ﻣﻦ ﺁﻥ ﭼﻮﭘﺎﻥ ﺑﯽ ﺩﻳﻨﻢ ﮐﻪ ﭘﻴﻐﻤﺒﺮ ﻧﺨﻮﺍﻫﻢ ﺷﺪ

ﻣﺮﺍ ﺑﮕﺬﺍﺭ ﻭ ﺑﮕﺬﺭ ﭼﻮﻥ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﺑﻬﺘﺮ ﻧﺨﻮﺍﻫﻢ ﺷﺪ
ﻧﺨﻮﺍﻫﻢ ﺷﺪ ﺷﺒﻴﻪ ﺍﻳﻦ ﻫﻤﻪ ﭘﻴﻐﻤﺒﺮ ﮐﺎﻓﺮ
ﺷﺒﻴﻪ ﺍﻳﻦ ﻫﻤﻪ ﭘﻴﻐﻤﺒﺮ ﮐﺎﻓﺮ ﻧﺨﻮﺍﻫﻢ ﺷﺪ
ﺑﻪ ﭼﻨﺪﻳﻦ ﭼﺸﻢ ﺯﺧﻤﻢ ﺩﻟﺨﻮﺷﻢ ﺑﺎ ﺍﻳﻨﮑﻪ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﻢ
ﮐﻪ ﺑﺎ ﻫﺮ ﺯﺧــﻢ ﭼﺸﻤﯽ ﻣﺎﻟﮏ ﺍﺷﺘﺮ ﻧﺨﻮﺍﻫــﻢ ﺷﺪ
ﻫﻤﻴﻦ ﺷﺎﺩﯼ ﻣﺮﺍ ﺑﺲ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﺯﺧﻤﯽ ﻧﭙﻮﺷﺎﻧﺪﻡ
ﺑﺮﺍﯼ ﮔـــﺮﺩﻩ ﻫﺎﯼ ﺩﻭﺳﺘﺎﻥ ﺧﻨﺠـــﺮ ﻧﺨﻮﺍﻫﻢ ﺷﺪ
ﻧﻪ ﺍﺯ ﭘﺎﺋﻴﺰ ﺑﺎﮐﻢ ﻫﺴﺖ ﻭ ﻧﻪ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺗﻮ ﭼﻮﻥ ﻣﻦ
ﮔﻞ ﺍﺑﺮﻳﺸــﻢ ﻗﺎﻟﻴﭽــﻪ ﺍﻡ ﭘﺮﭘﺮ ﻧﺨﻮﺍﻫــﻢ ﺷﺪ
ﻧﮕﻮ ﺩﻟﻮﺍﭘﺴﻢ ﻫﺴﺘﯽ ﮐﻪ ﭼﺸﻤﺖ ﺯﻳﺮ ﮔﻮﺷﻢ ﮔﻔﺖ :
ﺑﺮﺍﯾﺖ ﺩﺍﻳﻪ ﯼ ﻋﺎﺷﻖ ﺗﺮ ﺍﺯ ﻣﺎﺩﺭ ﻧﺨﻮﺍﻫﻢ ﺷﺪ
غلامرضا طریقی

" ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ "

ﺍﺯ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺍﯼ ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ : ﭼﻪ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﺩﻭﺳﺖ
ﺩﺍﺭﯼ ؟
ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺧﻨﺪﯾﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ : " ﻋﺸﻘﻢ " ﺭﺍ ...
ﮔﻔﺘﻨﺪ : "ﻋﺸﻘﺖ " ﮐﯿﺴﺖ ؟؟ ﮔﻔﺖ : " ﻋﺸﻘﯽ " ﻧﺪﺍﺭﻡ !!
ﺧﻨﺪﯾﺪﻧﺪ ﻭ ﮔﻔﺘﻨﺪ : ﺑﺮﺍﯼ "ﻋﺸﻘﺖ " ﺣﺎﺿﺮﯼ ﭼﻪ ﮐﺎﺭﻫﺎ
ﮐﻨﯽ .... ؟
ﮔﻔﺖ : ﻣﺎﻧﻨﺪ ﻋﺎﻗﻼﻥ ﻧﻤﯿﺸﻮﻡ، ﻧﺎﻣﺮﺩﯼ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﻢ ... ،
ﺧﯿﺎﻧﺖ ﻧﻤﯿﮑﻨﻢ ...
ﺩﻭﺭ ﻧﻤﯿﺰﻧﻢ .... ﻭﻋﺪﻩ ﺳﺮ ﺧﺮﻣﻦ ﻧﻤﯿﺪﻫﻢ ... ﺩﺭﻭﻍ
ﻧﻤﯿﮕﻮﯾﻢ ..ﺧﯿﺎﻧﺖ ﻧﻤﯿﮑﻨﻢ ....
ﻭ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺩﺍﺷﺖ، ﺗﻨﻬﺎﯾﺶ ﻧﻤﯿﮕﺬﺍﺭﻡ،
ﻣﯿﭙﺮﺳﺘﻤﺶ ...
ﺑﯽ ﻭﻓﺎﯾﯽ ﻧﻤﯿﮑﻨﻢ، ﺑﺎ ﺍﻭ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺑﻮﺩ ..
ﺑﺮﺍﯾﺶ ﻓﺪﺍﮐﺎﺭﯼ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﮐﺮﺩ .. ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﻭ ﻧﮕﺮﺍﻧﺶ
ﻧﻤﯿﮑﻨﻢ ... ﻏﻤﺨﻮﺍﺭﺵ ﻣﯿﺸﻮﻡ ...
ﮔﻔﺘﻨﺪ : ﻭﻟﯽ ﺍﮔﺮ ﺗﻨﻬﺎﯾﺖ ﮔﺬﺍﺷﺖ ... ، ﺍﮔﺮ ﺩﻭﺳﺘﺖ
ﻧﺪﺍﺷﺖ .. ، ﺍﮔﺮ ﻧﺎﻣﺮﺩﯼ ﮐﺮﺩ ، ﺍﮔﺮ ﺑﯽ ﻭﻓﺎ ﺑﻮﺩ .. ﺍﮔﺮ ﺗﺮﮐﺖ
ﮐﺮﺩ ﭼﻪ ... ؟
ﺍﺷﮏ ﺑﺮ ﭼﺸﻤﺎﻧﺶ ﺣﻠﻘﻪ ﺯﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ : ﺍﮔﺮ ﺍﯾﻨﮕﻮﻧﻪ ﻧﺒﻮﺩ
ﮐﻪ ﻣﻦ " ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ " ﻧﻤﯿﺸﺪﻡ

من همانـم

 

وقتی می گویم : دیگر به سراغم نیا !

فکر نکن که فراموشت کرده ام ….

یا دیگر دوستت ندارم !

نه ….

من فقط فهمیدم :

وقتی دلت با من نیست ؛

بودنت مشکلی را حل نمی کند ،

تنها دلتنگترم میکند … !



تو مقصری، اگر من دیگر " منِ سابق " نیستم


پـس من را به "مـن" نبودن محکوم نکن !


من همـانم .. همان پسر مهربون و صبور . پر از محبت ..


یـادت نمی آید؟


من همانـم


حتی اگر این روزها بویِ بی تفاوتی بدهم ...

دقت

گاهی سرسری رد شو..

زندگی کن…

چرا که..

“دقت” .. “دق ات” میدهد..

یاد آن روز که یاری داشتیم...

این چنین خوار نبودیم اعتباری داشتیم!

ای که ما را ...

در زمستان دیده ای با پشت خم!

این زمستان را نبین ما هم بهاری داشتیم

رفته ای ...

رفته ای و من هر روز به موریانه هایی فکر می کنم که آهسته و آرام گوشه های خیالم را می جوند

دنیایی که در آن تو نیستی ارزش نفس کشیدن ندارد …

گفتند فراموشش کن آرام میگیری …

خواستم فراموشت کنم اما کمی قبر تنگ است !