نـــــــــه ، فهمید خیییییییلی دوستش دارم !
شعر ،
ردیف و قافیه نمی خواهد !
بوی ِ آغوش ِ تو ،
هر دیوانه ای را
شاعر می کند . . . !!!
بــی او ..
کــمــی بــیـا جــلــوتــــر . .
مــی خــواهـــم در گوشــت چــیــزی
بــگــویم . . . !
ایـن یـک اعــتـراف اســت . . .
مــن ..
بــی او ..
دوام نــمی آورم
این بـــــار ڪــــہ آمــــدے
دستــانت را روے قلبم بـــگـذار
تـــــا بفهمــے این دل
بــــا دیــــد ن تــــــــو
نــمــے تــپـــد
مــے لـــــــرزد ...
باران
بر لبهء پنجرهء احساسم مي نشيند
و چشمانم را نوازش مي دهد
تا شايد از لحظه هاي دلتنگي عبور كنم
شده رفیق شبهام وقتی که خیلی تنهام
میگیرمش روبروم بازم میشی آرزوم
وقتی تو رو ندارم وقتی که بی قرارم
چشامو باز میبندم شاید بیای کنارم
داره بارون میباره اما چه فایده داره
وقتی تورو ندارم که بشینی کنارم
چشامو باز میبندم به گریه هام میخندم
توروصدا میزنم شاید بیای دیدنم
باید بازیگر شوم
آرامش را بازی کنم …
باز باید خنده را به زور بر لبهایم بنشانم …
باز باید مواظب اشک هایم باشم …
باز همان تظاهر همیشگی : ” خوبم …
دو دلم
دو دلم اول خط نام خدا بنویسم
یا که رندی کنم و نام تو را بنویسم
همه یک گفتم و دینم همه یکتایی بود
با کدامین قلم امروز دوتا بنویسم
ای که با حرف تو هر مسئله ای حل شدنیست
به خدا خود تو بگو نام که را بنویسم
صاحب قبله و قبله دو عزیزاند ولی
خوشتر آن است من از قبله نما بنویسم
آسمان مثل تو احساس مرا درک نکرد
باز غم نامه به بیگانه چرا بنویسم
تا به کی زیر چنین سقف سیاه و سنگین
قصه ی درد به امید دوا بنویسم
قلمم جوهرش از جوش و جراحت باقیست
پست باشم که پی نان و نوا بنویسم
بارها قصد خطر کردم و گفتی ننویس
پس من این بغض فرو خورده کجا بنویسم
بعد یک عمر ببین دست و دلم می لرزد
که من و تو به هم آمیزم و ما بنویسم
من و تو چون تن و جانند مخواه و مگذار
این دو را باز همین طور جدا بنویسم
شعر من با تو پر از شادی و شیرین کامیست
باز حتی اگر از سوگ و عزا بنویسم
با تو از حرکت دستم برکت می بارد
فرق هم نیست چه نفرین چه دعا بنویسم
از نگاهت به رویم پنجره ای را بگشای
تا درآن منظره ی روح گشا بنویسم
عشق آن روز که این لوح وقلم دستم داد
گفت هر شب غزل چشم شما بنویسم

دوستت دارم
کار من نیست ،
کار دِل است
دِلم
جایی میان نَفَس هایَت
گیر کرده است
خوشا آنان که در گهواره مردند