شرابی خوردم از دستِ عزیزِ رفته از دستی،

شرابی خوردم از دستِ عزیزِ رفته از دستی،
نمی دانم چه نوشیدم
که سیرم کرده از هستی،
خودم مستُ، غزل مستُ، تمام واژه ها مستند،
قلم شوریده ای امشب، عجب اُعجوبه ای هستی!
به ساز من که می رقصی، قیامت می کنی به به ...
چه طوفانی به پا کردی، قلم شاید تو هم مستی؟!؟
زمین مستُ، زمان مستُ، مخاطب مست شعرم شد
بنازم دلبریهایت!
قلم، الحق که تردستی.
فلانی، فرق بسیار است، میان مستی و مستی،
عزیزم خوب دقت کن!
به هر مستی نگو پستی،
تظاهر می کنی اما،
تو هم از دیدِ من مستی،
اگر پاکیزه تر بودی،
به شعرم دل نمی بستی،
خودم مستُ، غزل مستُ، تمام واژه ها مستند،
مخاطب معصیت کردی!
به مشتی مست پیوستی...

یکی باید

یکی باید که در چادر بخوابد
یکی باید که از کاخش بنالد
یکی اینجا فقط با غم عجین است،
یکی سهمش تمام این زمین است.
یکی از مال دنیا بی نصیب است،
یکی در مال دنیا بی رقیب است
یکی سیلی شده سرخی رویش،
یکی سیلی فقط شد حرف زورش
یکی در روز فقط یک لقمه دارد،
یکی هر روز فراوان وعده دارد
یکی سقف نیازش یک لباس است،
یکی فکرش لباس باکلاس است
یکی راضی به این چادر نشینی ست،
یکی شاکی از این ویلانشینی ست
یکی مادر شده، شیری ندارد،
یکی سیر است، ولی سیری ندارد
یکی در اوج فقرش بی صدا ماند،
یکی در اوج پولش بی خدا ماند
یکی با درد خود منجی طلب کرد،
یکی با پول خود ماشین عوض کرد
یکی چشمش به ظرف بی غذا ماند،
یکی مشروب خود را با صفا خواند

کاش می شد

کاش می شد خنده را، تکثیر کرد
کاش می شد اشک را، تبخیر کرد
کاش می شد زندگی، تحریر کرد
کاش می شد عذر یک، تقصیر کرد
کاش می شد عشق را، تقدیر کرد
کاش می شد نقص ها، تعمیر کرد
کاش می شد نیمه ها، تکمیل کرد
کاش می شد غصه ها، تقلیل کرد
کاش می شد مهر را، تجلیل کرد
کاش می شد شعر را، تحلیل کرد
کاش می شد دردها، تقسیم کرد
کاش می شد هدیه ها، تقدیم کرد
کاش می شد قفل دلتنگی، شکست
کاش می شد درب تاریکی، گسست
کاش می شد بین مردم، بود و زیست
کاش می شد مثل باران ها، گریست
کاش می شد از مسیر یار، رفت
کاش می شد از پس دیوار، رفت
کاش می شد با دلی خوش، زنده بود
کاش می شد بنده ای، دل زنده بود
کاش می شد با محبت، جان سپرد
کاش می شد بی توقع، بود و مرد...

ارزش انسان به نقاب است

گر تن بدهى دل ندهى،

کار خراب است

چون خوردن نوشابه که در جام شراب است

گر دل بدهى تن ندهى،

باز خراب است اين بار نه جام است و نه نوشابه ... سراب است

تن را بدهى ... دل ندهى،

فرق ندارديک آيه بخوانند ... گناه تو ثواب است

در دولت منصور که يک سکه حساب است

تنها سند ساخت يک صومعه خواب است

اينجا کسى از مرگ بشر ترس ندارد

ترس از شب قبر است وسوال است وجواب است

اى کاش که دلقک شده بودم

و نه شاعردر کشور من ارزش انسان به نقاب است....